۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

تاثیر خانواده بر روابط اجتماعی

(این مقاله بر اساس تجربیات خودم در طول زندگیم نوشته شده و به هیچ فرد یا خانواده ی خاصی اشاره ندارد. آنچه در زیر می خوانید بر اساس تحقییق پیمایشی خاصی به نگارش در نیامده گرچه بسیار شبیه به یک تحقیقات میدانی است که طولش به اندازه ی عمر یک انسان است! باشد که در آینده این مطلب با تحقیقاتی مستندتر و علمی تر تکمیل و دارای بنیانی محکمتر گردد.)

گر چه انسان از بدو کودکی در خانواده حضور دارد و در خانواده رشد می کند و بزرگ می شود ولی به مرور زمان همینکه به سنی می رسد که می تواند با افراد جدیدی رابطه برقرار کند سعی می کند دایره ی روابطش را از سطح خانواده فراتر برده و ارتباطهای گسترده تری را تجربه کند و زمانی که به بلوغ اجتماعی و فکری می رسد با افرادی رابطه دوستانه برقرار می کند که از لحاظ تفکر و علایق به او نزدیکترند و این روابط خارج از چهارچوب خانواده از حیث انتخابی بودن بر روابط داخل خانواده برتری دارد و جنبه ی جذاب این نوع رابطه برای فرد همین است وبر خلاف روابط درون خانواده بر فرد تحمیل نمی شود. در این روابط دوستانه افراد مجبور به تحمل کردن یکدیگر تحت هر شرایطی نیستند واین رابطه تا زمانی ادامه می یابد که طرفین به آن نیاز داشته باشند و از آن لذت برند.
شخص در خانواده مجبور به رعایت اصول و قوانین حاکم بر خانواده می باشد و چون در خارج از خانواده این محدودیت ها را ندارد خانه را برای خود قفسی می بیند که او را در آن به بند می کشند و به همین دلیل سعی در فرار از این محیط دارد. گرچه فرد دلبستگی هایی در خانواده ی پدری دارد ولی باز هم آزادی را بر این دلبستگی ها ترجیح می دهد. البته هستند کسانی که همیشه در این اسارت باقی می مانند چون هیچ گاه لذت آزادی را تجربه نکرده اند!
گاه فرد شرایط خانواده را چنان تحمیل شده می یابد که روابط خارج از خانه را تبدیل به نوعی عصیان بر علیه خانواده می کند و - بی توجه به عشق پدر و مادر به فرزند- کاملا خانه را رها می کند و اوقاتی را که در خانه ی پدری به سر می برد به طرق مختلف از جمله بد خلقی و بد رفتاری با اعضای خانواده تبدیل به نوعی مبارزه با خانواده می کند و همواره دیده می شود که فرد بد اخلاق در خانواده در محیط بیرون از خانواده و به خصوص در بین دوستان یک فرد کاملا دوست داشتنی می باشد.
در جوامع بسته و سنتی محدودیت روابط برای دختران و پسران متفاوت است. فرزند پسر راحت تر موفق به برقراری رابطه با محیط خارج از خانواده می شود و اگر از استقلال مالی برخوردار باشد(مساله مالی یکی از ابزارهای خانواده برای استثمار اعضا می باشد) راحت تر از یوغ استثمار خانواده خارج می شود. ولی فرزند دختر به دلیل محدودیتهای اجتماعی بیشتر در بند خانواده اسیر می ماند، به همین دلیل دختران ازدواج را راهی برای رهایی می دانند و راحت تر به آن تن می دهند ولی غافل از اینکه دوباره در همان دام خانواده اسیر می شوند ونه تنها شراط بهتر نمی شود بلکه در اکثر مواقع شرایط بدتر می شود چون در خانه جدید دیگر از محبت پدر و مادر هم خبری نیست!
در ساختار سرمایه داری حاکم بر جوامع امروزی پدر معمولا نقش مسلط خود را حفظ می کند و گرچه برخی از مردان سعی دارند در خانه شرایط برابری ایجاد کنند ولی به دلیل ساختار پدرسالارانه ی خانواده که ریشه در ساختار اقتصادی و مالکیت در جوامع امروزی دارد چنین چیزی به ندرت اتفاق می افتد. جالب اینجاست که در بسیاری از مواقع شرایط برابر را نیز مرد ایجاد می کند یعنی این مرد است که تصمیم می گیرد برابری را همانند چیزی که متعلق به اوست به زن هدیه دهد!
اکنون این سوال پیش می آید: چگونه است که با وجود این مسایل خانواده ها همچنان به حیات خود ادامه می دهند و فرزندانی که دیروز در یوغ اسارت خانواده بوده اند امروز تبدیل به پدرانی می شوند که فرزندان و همسر خود را به بند می کشند؟
در جوامع امروزی عوامل متعددی فرد را به سوی ازدواج می کشاند گرچه شدت و ضعف این عوامل برای مرد وزن و افراد گوناگون متفاوت است ولی در کل آنها را می توان بصورت زیر دسته بندی کرد:
1-سکس بی دغدغه: سکس عاملی است که در بسیاری از مواقع به عنوان عامل مسلطی شناخته می شود و فرد را به سوی ازدواج می کشاند. این عامل در جوامع سنتی و بسته تاثیر گذارتر است چون امکان برقراری سکس سالم (سکس آمیخته با روابط عاطفی) جز در چهارچوب خانواده برای فرد امکان پذیر نیست و یا خیلی مشکل و پردسر است.
2-ازدواج به عنوان هنجار اجتماعی: در جامعه ای که ازدواج به عنوان یک هنجار شناخته می شود فرد بدون اینکه به ازدواج با دید انتقادی بنگرد به آن تن می دهد ودر اکثر مواقع حتی تصور زندگی بدون ازدواج برایش غیر ممکن است! در چنین جامعه ای فرد ازدواج نکرده به عنوان یک انسان ناهنجار شناخته می شود و به همین دلیل تحت فشار قرار می گیرد تا بالاخره به ازدواج تن دهد.
3-آداب ورسوم ومذهب: این عامل در جوامع سنتی نمایان تر است و دید انتقادی فرد را از بین می برد و یا اینکه او را مجبور به ازدواج میکند.
4-فرار از اسارت خانواده ی پدری: گاه فرد برای فرار از شرایط خانواده ی پدری که به او تحمیل شده تصمیم به تشکیل خانواده ای بر اساس علایق خود می گیرد.
5-دست یابی مرد به قدرت: مرد معمولا از اینکه خانواده ای داشته باشند که قوانین آن را خودش تعیین کند و همسری که خودش آنرا انتخاب کرده و عشق و محبتش تماما در انحصار اوست وجز با او حق برفراری رابطه ی بالاتر از یک سطح خاص -از رابطه ی عاطفی معمولی گرفته تا سکس- با هیچ کس را ندارد احساس غرور می کند این در صورتی است که زن روابط گسترده و حتی زنای مرد را راحت تر می پذیرد یا بهتر است بگوییم مجبور است بپذیرد.
6-ادامه ی نسل: مردان بیشتر از زنان -که دارای تن زاینده اند- از مرگ هراسانند وبرای رهایی از این ترس به ادامه ی نسل اهمیت بیشتری می دهند. البته پدر تبار بودن خانواده با این عامل ارتباط تنگا تنگی دارد.
حال ببینیم ازدواج چگونه شکل روابط فرد را دگرگون می کند وفرد را دوباره به همان گودال محدودیت هایی می اندازد که زمانی از آن گریزان بود!
فرد پس از ازدواج مجبور به تغییر روابط خود با محیط اطراف می شود او مجبور است قسمتی از آن نوع روابط آزادانه را که براساس نیاز عاطفی و لذت انتخاب می کرد محدود کند. حتی اگر فرض را بر این بگیریم که شرایط برابر کاملا در خانواده اجرا شود باز هم ازدواج تاثیرات شگرفی در روابط طرفین می گذارد . زن ومرد شروع به محدود کردن یکدیگر می کنند، آنها مجبورند از دیگران فاصله بگیرند تا به دیگران نشان دهند که دیگر یک مجموعه اند آنها خود را به هم محدود می کنند تا به دیگران بفهمانند که آنها یک خانواده اند! آنها خودشان وفرزندانشان را به بند می کشند آنچانکه پدران و مادرانشان چنین کردند. دیگر ازروابط آزاد خبری نیست دیگر از فردیت خبری نیست چون در چهارچوب خانواده مثله شده است و فردیت تنها هنگامی می تواند دوباره نفس بکشد که فرد در خارج از خانواده حضور دارد گر چه این هم بسیاربعید است!
اطرافیان فرد ازدواج کرده نیز مجبورند شکل روابط خود را با او تغییر دهند و مواظب باشند که مبادا به حریم خصوصی وانحصاری خانواده ی او تعرض کنند واین باعث می شود از عمق روابط کاسته شود و تنها یک رابطه ی عمیق باقی می ماند و آن رابطه در چهارچوب خانواده است که آن هم مرور زمان گندیده شده و بوی تعفنش همه جا را فرا خواهد گرفت. البته حریم خصوصی خانواده ها با هم متفاوت است برخی از خانواده ها دارای حریم نفوذ ناپذیرترو برخی دیگر دارای حریمی بازترند. و لی مواظب باشید چون همیشه حریمی وجود دارد!
خانواده در ساختار سرمایه داری نماد انحصار است:
1-انحصار در عواطف و احساسات: زن و مرد در زمینه عاطفی تا حدود زیادی خود را به یکدیگر محدود می کنند و سعی میکنند نیازهای عاطفی خود را خودشان ارضاع کنند و تا جایی که می توانند در این زمینه هم به خود کفایی برسند تا مبادا کسی به حریم شان نزدیک شود ولی به دلیل پیچیده بودن شخصیت انسان چنین چیزی غیر ممکن است و همواره قسمتی از نیازهای عافی فرد بدون پاسخ می ماند.
2-انحصار در روابط(قبلا توضیح داده شد)
3-انحصار در سکس: زن و مرد در زمینه ی سکس نیز یکدیگر را محدود می کنند و معمولا مهمترین رکن خانواده همین محدودیت در سکس است. به همین دلیل خارج شدن فرد در زمینه سکس از چهارچوب خانواده با شدیدترین واکنشها همراه است چنانچه در بسیاری از موارد مجازات فرد مرگ است. چنانچه در گذشته و حتی در برخی از جوامع امروز بزرگترین جرم، خیانت زن به مرد در زمینه ی سکس است و با شدیدترین مجازات - سنگسار- همراه است.
اکنون که به اینجا رسیدیم این سوال پیش می آید: پس راه حل مشکل خانواده و تاثیرات منفی آن چیست؟
پاسخ: با از دکرگون شدن ساختار اقتصادی و از بین رفتن مالکیت و به تبع آن با دگرگونی ساختار اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و هنجارهای جامعه مرد نقش مسلط خود را از دست می دهد و زن که تا کنون مانند ابزاری در دست مرد بود- با از بین رفتن ساختار مالکیت به طور گسترده- از مالکیت مرد خارج می شود. با نابودی نقش مسلط مرد، ایفای نقش مقتدرانه از سوی مرد غیر ممکن می شود و به همین دلیل خانواده که بوسیله ی اقتدار وجود می یابد موضوعیت وجودی خود را از دست می دهد. فرد دیگر بدون نیاز به خانواده با هر کس که نیاز داشته باشد رابطه ای از آن نوع که دوست دارد برقرار می کند. و افراد تا زمانی که بتوانند قسمتی ازعواطف، روابط ، مسایل جنسی و نیازهای اجتماعی هم را پوشش دهند به رابطه ی خود ادامه می دهند بدون اینکه این روابط فردیت فرد را در چهاچوب خانواده نابود کند. چون دیگر خانواده ای تشکیل نمی شود دو طرف رابطه یکدیگر را به ارتباط با هم محدود نمی کنند; در زمینه سکس نیز دو طرف خود را به هم محدود نمی کنند و مانند نیاز به رابطه ی عاطفی با افراد مختلف، سکس نیز که دیگر نمی توان آن را از عاطفه و روابط عاطفی جدا کرد خصلتی چند بعدی می یابد. در این ساختار عاطفه، عشق، سکس و روابط کاملا باهم عجین شده اند ومرزی به آن نمی توان یافت. دیگر روابط و احساسات فرد در چهارچوب خانواده به گند کشیده نمی شود و فرد همواره آزاد و رها است و هر جا ودر هر زمان که احساس کند نیاز به برقراری رابطه ای جدید به هر شکلی دارد –بدون اینکه به او انگ بدکاره،زناکار ویا به قول روشنفکران: خیانت به خانواده و یا خیانت به رابطه ی دو طرفه! بزنند- با افرا جدیدی رابطه برقرار کند.

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

مرده شدن یا مردن؟


((در دنیای ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید،خود را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود.))
آلبر کامو
مرگ! حقیقتی که هر روزه با عریانی وحشتناکی خود را به ما می نمایاند و تکرار می کند، ولی همچنان منحصر به فرد است و یگانه، مخوف است و عظیم! آنگونه عظمتی که انسان به عنوان ابژه ی مردن از سایه سوژه در هراس است و مرگ در پی اش می آید و او می گریزد. انسان همواره در تقلا برای گریز از مرگ است و زندگی چیزی نیست جز تلاشی بیهوده برای دور کردن مرگ از خود!
انسان برای فرار از مرگ به زیستن پناه می آورد. او خود را آنچنان در زندگی غرق میکند تا مجالی برای اندیشیدن به مرگ نداشته باشد. کوچکترین اعمال ما در روند زندگی نمودی از فراراز مرگ است. به عنوان نمونه جنس مذکر در اوج درمانگی اش از مرگ به زن پناه میبرد، به آن تنی که به عبث بوی نا میرایی می دهد!
اینک جای سوژه و ابژه را عوض کنیم. انسان سوژه و مرگ ابژه! چه خواهیم داشت؟ پاسخ پرواضح است: ابرانسان! انسانهای بزرگ در جست وجوی مرگ اند نه در جست وجوی زندگی! زندگی حقیقت انسانهای حقیر است و مرگ حقیقت انسانهای عظیم. اینجاست که به مفهوم باعظمت خودکشی دست میابیم، شیوه ی انسان وحشتناکی که مرگ ازعظمتش در گریز است ولی او از زندگی می گریزد ودر تعقیب مرگ است و هر گاه به آن برسد مرگ در برابر عظمتش زانو خواهد زد و خود را به تمامی به او خواهد سپرد.
چرا انسان در سوگ عزیزانش می گرید؟ انسان در سوگ عزیزانش ناخودآگاه بر هراس خویش از میرایی اش می گرید. او با گریستن بار دیگر خود را از این حقیقت عظیم می گریزاند و خود را از اندیشیدن درباره ی این مفهوم سترگ محروم می کند. باز هم گریز!بازهم فرار!باز هم زندگی!
اگر انسان در سوگ عزیزش نگرید خواهد مرد، چرا که او بی همتایی لذت مردن را درمیابد و بیهودگی زندگی را با تمام وجودش حس میکند.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

دیگر بار خرده بورژوازی می رقصد!می جنگد!می گرید!

آیا تاریخ تکرار می شود؟ چرا وقایع اخیر ما را به یاد دوره هایی در تاریخ کشورهای دیگر می اندازد؟
تاریخ تکرار نمی شود ولی تحلیل طبقاتی شرایط نشان می دهد که طبقات هنوز هم علایق خود را آنچنان که مارکس بیان می کند نشان می دهند. بررسی عکس العمل طبقات در حوادث پس از انتخابات بیانگر این است که تضاد طبقاتی هنوز هم موضوعیت خود را- آنچنان که برخی از تفکرات از جمله پست مدرن ها بیان می کنند و پایان فراروایت تفکر انقلابی کارگری را اعلام می دارند- از دست نداده است.
در این مقاله سعی دارم تا جایی که می توانم نقش طبقات مخصوصا نقش خرده بورژوازی را در وقایع اخیر بررسی کنم.
بر اساس نظریه طبقاتی مارکس جامعه سرمایه داری از سه طبقه کلی بورژوازی،خرده بورژوازی وپرولتاریا تشکیل شده است. بورژوازی در دوران فئودالیسم طبقه انقلابی می باشد ودر خیلی از نقاط جهان با مبارزات خود بساط فئودالیسم را برمی چیند و طبقه کارگر در جهان سرمایه داری که بورژوازی قدرت، ثروت و ابزار تولید را در اختیار دارد طبقه انقلابی جامعه را تشکیل می دهد (البته در کشورهای جهان سوم مانند ایران که شرایط پیچیده ای بر آن حاکم است قسمتهایی از بورژوازی می تواند انقلابی شود).
واما خرده بورژوازی! طبقه ای با علایق و منافع در هم و برهم! طبقه ای معلق که هیچ گاه نتوانسته جبهه منسجم خود را تشکیل دهد و در جریانات اجتماعی و سیاسی مجبور است به یکی از دو طبقه ی بورژوازی یا پرولتاریا بچسپد. طبقه ای که همیشه با دهان باز وچشمان سرشار از حسرت به بورژازی می نگرد وآمال خود را در بورژوا شدن می بیند!
در جریان وقایع اخیر باز هم خرده بورژوازی نتوانست ایده ی خاص خود را ارائه دهد و دیگربار بورژوازی توانست خرده بورژازی را به سود خود بسیج کند. اصلاح طلبان به عنوان بورژوازی مدرن تر ایران توانستند طبقه ی متوسط شهری ایران را برای تحقق منافع خود به خیابان بیاورند و او را قانع کنند که منافع بورژازی و خرده بورژازی یکی است!(گرچه در برخی موارد تا حدودی می تواند این چنین باشد ولی نه در حد تصور و اوهام خرده بورژازی!)
البته پرولتاریا نیز نسبت به این حوادث عکس العمل نشان داد ولی به شیوه ی خاص خود. پرولتاریا را در این جریان می توان در دو گروه تقسیم بندی کرد. 1- پرولتاریای روستایی: من ترجیح می دهم اکثریت روستائیان ایران رادر دو گروه قرار دهم: اول پرولتاریایی که به دلیل کمبود آگاهی و کامل نشدن پروسه ی از خود بیگانگی دارای علایق خرده بورژوازی است و ثانیا خود خرده بورژازی روستایی . این قسمت از پرولتاریا مانند خرده بورژازی روستایی به همان دلیل کمبود آگاهی طبقاتی به سود بورژازی سنتی حاکم موضع گیری کرد. 2-پرولتاریای صنعتی: دو جریان بورژازی رقیب در انتخابات نتوانست این قسمت از پرولتاریا را به نفع خود بسیج کند گرچه ممکن است پرولتاریای صنعتی به دلیل ترس در انتخابات شرکت کرده باشد ولی کلیت این قسمت از پرولتاریا به شیوه خرده بورژازی درگیر ماجرا نشد. گرچه ممکن است پرولتاریا به دلیل روحیه ی آزادیخواهانه ی خود که هیچ نوع ظلمی را نمی پذیرد از مردم درگیر شده در این جریان حمایت کند و این اصلا به معنای حمایت از بورژازی نیست.
باز گردیم به خرده بورژازی! در انتخابات امسال از زمان شکل گیری جنبش سبز خرده بورژازی با هیجان بسیار به بورژازی پیوست وبعد از انتخابات نیز به حمایت خود ادامه داد. ولی بورژازی تا جایی که منافع اش ایجاب می کرد خرده بورژازی را به دنبال خود کشید و زمانی که احساس کرد دیگر نمی تواند از آن به عنوان اهرم قدرت خود استفاده کند آن را به حال خود رها کرد و خرده بورژوازی که به رهبران بورژوازی خود چشم دوخته بود حیران وسرخورده به خانه بازگشت. اکنون نیز خرده بورژازی همچنان با حسرت به بورژازی می نگرد ولی با حس دوگانه ی آمیخته با نفرت!
چنین بود قصه تلخ خرده بورژوازی! خرده بورژازی رقصید، خرده بورژوازی جنگید وجان داد اما برای چه؟ و اکنون این خرده بورژازی است که با تمام وجود می گرید.

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

وقایع اخیر,موضع چپ و فرصت طلبی

در روزهای قبل از برگزاری انتخابات اکثرفعالین چپ در داخل و خارج از کشور بنا بر رسم همیشگی, انتخابات این دوره را تحریم کردند که با توجه به موضع چپ می تواند موضعی منطقی و قابل دفاع در نظر گرفته شود ولی بعد از برگزاری انتخابات موضع گیریهایی از طرف اپوزوسیون چپ در خارج و دوستان چپ در داخل از کشور مشاهده شد که به نظر من درست نبوده و قابل نقد می باشد.
پس از وقایع روزهای بعد از انتحابات کانالهای ماهواره ای چپ خارج کشور خوشحالی خود را از این وقایع اعلام نمودند ودر ضمن شروع به تخریب رهبری اصلاح طلب جریان کرده و بدون درک درست از شرایط داخل با طرح شعارهای مرگ بر حکومت اسلامی ,حقوق کارگران و...سعی نمودند این حرکت را در جهت مورد علاقه خودشان هدایت کنند. کم کم در داخل از کشور نیز دوستان چنین موضعی را اتخاذ نمودند وبا عدم بررسی صحیح شراط عینی کنونی جامعه ایران و با افشاگری حریانات پشت پرده سعی در مصادره این حرکت خیابانی در جهت اهداف چپ نموده و باعث شدند جریان چپ ایران مانند جریانات سلطنت طلبی به فرصت طلبی متهم شود.
این موضع گیریها در خالی صورت گرفت که مردم با شعار الله اکبر به خیابانها آمده بودند و با شعارهای خود از رهبران اصلاح طلب خود حمایت می کردند.البته ذکر این نکته از طرف دوستان که ممکن است این جریان به سازشکاری در بالا و کسب امتیازهایی از سران نظام منتهی شود کاملا منطقی می باشد(گرچه تا کنون چنین نبوده) ولی باید در نظر داشت که توده ی به خیابانها آمده کاملا از این قضیه آگاه بوده و سعی دارد از حاکمیت کشور امتیاز کسب کند وحتی حاظر است برای حداقل های خود کشته شود.
به نظر من جریان چپ باید بدون اینکه در پشت رهبران چنین حرکتهایی قرار بگیرد باید از اینگونه جریانات مردمی دفاع کند چنانچه در سالهای گذشته به درستی از جریانات دانشجویی, زنان, کارگری و.. دفاع کرده ست .آیا دفاع ازمرمی که به خاطر هدف خود به خیابانها آمده اند غیر سوسیالیستی است؟ آیا دفاع از مردمی که به حاطر اهداف حود کشته می شوند غیر سوسیالیستی است؟
اگر شرایط عینی و زیر بنایی جامعه در حال حاظر خود را اینگونه در روبنای مدنی جامعه نشان می دهد لاجرم باید به آن گردن نهاد وجریان چپ در عین حال که تریبون خود را داشته و از مواضع خود دفاع می کند از اینکه ساده انگارانه مانند فرصت طلبان کفتار صفت کمین بگیرد و سعی کند جریانات دیگر را به سود خود مصادره کند و وجهه جریان چپ را مخدوش کند بپرهیزد.

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

انتخابات وساختار

افراد همواره تاثیر ساختار حاکم بر تار و پود جامعه ی خود را احساس می کنند ودر چهار چوب آن و با توجه به امکاناتی که در اختیار آنها قرار می دهد دست به عمل می زنند,گروهی در جهت ساختار حرکت می کننند و برخی سعی در دگرگونی آن دارند واین دو گروه دو کفه ی یک ترازو را تشکیل می دهند.گرچه افراد در ساختارها جای می گیرند ولی این اصلا به معنای آن نیست که فرد اثری بر ساختار ندارد بلکه این افراد هستند که ساختار را می سازند و تصمیم به تغییر آن می گیرند.یک ساختار پس از شکل گرفتن سایه ی خود را بر همه ی روابط جامعه از رابطه ی افراد با یکدیگر گرفته تا روابط تولید و... می افکند و از طرف دیگر همین روابط ساختار را می سازند و نوعی رابطه ی دیالکتیکی بین این دو برقرار است.
اگر با این دید به بررسی تاثیر ساختار حاکم بر جامعه بر تعیین ریس دولتها بپردازیم وآن را در ساختار سرمایه داری, کمونیستی وساختار سرمایه داری جمهوری اسلامی ایران بررسی کنیم به نتایج سودمندی دست خواهیم یافت.
1-در ساختار سرمایه داری, دموکراسی از ارکان اساسی پیش برنده ی جامعه در جهت تسهیل سیر انباشت سرمایه محسوب می شود و انتخاب رییس جمهور توسط رای مردم از اصلهای این دموکراسی می باشد. چگونه است که در جهان دموکراتیک سرمایه داری -که مدعی است دموکراسی زمینه را برای فعالیت همه ی گروههای با انواع جهت گیریها فراهم می کند- ریس جمهور تایین شده همواره در جهت ساختار حرکت میکند.پاسخ واضح است: ساختار سرمایه داری فیلترهای مختلفی را در مسیر فرد برای رسیدن به پست ریاست جمهوری قرار می دهد و فرد باید این مراحل را طی کند تا بتواند در انتخابات ریاست چمهوری شرکت کند و در مرحله ی آخر رای مردم تاییدی است بر دموکراسی! طبیعی است که در این ساختار یک کمونیست حتی اگر از حمایت اکثریت مردم برخوردار باسد نمی تواند دراین جایگاه قرار گیرد ودر همان مراحل اولیه حذف می شود.چرا؟ چون او یک ضد ساختار است و خود به خود توسط ساختار حذف می شود.
2-در ساختار سرمایه داری بیمار حاکم بر نظام جمهوری اسلامی ایران قضیه با آنچه گفته شد اندکی متفاوت است. در ساختار جمهوری اسلامی نیز مسلما فرد برای رییس جمهور شدن باید از فیلترهای لازم عبور کند ولی با این تفاوت که در این یاختار بر خلاف ساختار سرمایه داری جهان اول فیلتر مورد نظر توسط قانون تعیین نمی گردد بلکه شخص یا اشخاصی که در راس ساختار قرار دارند مستقیما تایین کننده ی همه چیز می باشند.
در واقع به دلیل وجود زیربنای بیمار(سرمایه داری بیمار)روبنای دموکراسی نیز بصورت کاملا بیمار و معیوب خود را نشان می دهد وبا آنچه که در ساختار سرمایه داری در نوع سالم آن دیده می شد متفاوت است و برخی از عناصر ماقبل سرمایه داری که مستبدانه و سلطه گرایانه است بر این ساختار سایه افکنده است.
البته روبنای مذهب به شکل جزم گرایانه ی آن که از بازمانده های ماقبل سرمایه داری است و در ساختار سرمایه داری وابسته جهان سومی جمهوری اسلامی دوام یافته بسیار تاثیر گذار است و همانگونه که مارکس به درستی به تاثیر روبنا بعد از شکل گرفتن آن برزیربنا تاکید می کند در نظام جمهوری اسلامی تاثیر این روبنا بر کلیه معادلات مشهود است ودر برخی از مواقع بر خلاف سیر تکامل سرمایه داری در در این ساختار عمل می کند.در صورتی که در یک ساختار سرمایهداری تکامل یافته, مذهب به شکل تعدیل یافته آن در جهت ساختار برای سوق دادن جامعه سرمایه داری به سوی هدف ساختار که همان انباشت سرمایه است می تواند بسیار سودمند باشد.
3-اکنون ممکن است این سوال برای خواننده مطرح باشد که در یک کشور سوسیالیستی آیا یک فرد ضد ساختار میتواند به مرحله ای برسد که ریاست دولت را بر عهده بگیرد؟ پاسخ: قطعا در یک جامعه سوسیالیستی که هنوز به مرحله تکامل خود نرسیده یک فرد مخالف ساختار قبل از رسیدن به این مرحله توسط ساختار حذف خواهد شد چنانچه در شوروی یا دیگر کشورهای کمونیستی چنین بوده است. البته با این تفاوت که این ساختار خود به این امر معترف است و با طرح دیکتاری پرولتاریا قصد هر گونه عوام فریی را از بین می برد و اعلام میکند که در این مرحله از تکامل جامعه این امر گریز ناپذیر است.
در این ساختار مشکل به گونه ای دیگر در مسیر تکاملی جامعه برای رسیدن به جامعه بدون طبقه بر طرف می شود. همانگونه که مارکس پیش بینی میکند پرولتاریا در پیشبرد جامعه به سوی جامعه آرمانی خود با از بین بردن شرایط عینی وجود دولت آنرا حذف می کند. در ساختار کمونیستی پس از شکل گرفتن, دولت موضوعیت خود را از دست میدهد. بنابراین در این ساختار دولتی وجود ندارد که نیاز داشته باشد خود را در لفافه دموکراسی بپوشاند .
بدین صورت آزادی به معنای واقعی و عینی آن بدون نیاز به شعار دموکراسی,انتخابات آزاد,مشارکت مردم و... تحقق میابد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

مارکس و دنیای امروز

بعد از شکست کمونیستها در روسیه و چین خیلی ها سعی کردند مارکسیسم را به عنوان یک نظریه شکست خورده معرفی کنند اینها بدون اینکه دلیل این شکست را درک کنند سعی کردند مارکسیسم و دیدگاههای مارکس را نقد کنند. وبرخی نیز به بهانه ی اصلاح مارکسیسم به تغیر در مبناهای ان دست زدند ومارکسیسم را از ریشه های ان جدا نمودند. ما در این مقاله سعی نداریم به دلایل این شکستها بپردازیم بلکه سعی داریم نشان دهیم ابهاماتی که معمولا به مارکسیسم نسبت داده می شود حاصل تفسیرهای غلط ازاثار مارکس میباشد. این تفسیرهای غلط معمولا به دلیل عدم درک صحیح وعمیق نظریات مارکس ‘غرض ورزی منتقدین و یا نشئت گرفته از نظریات مارکسیستهایی است که راه را اشتباه پیموده اند وبا تکیه بر یکی از جنبه های کار مارکس به دیدگاههایی غلط رسیدهاند.اینها اغلب از مارکسیسم چهره ای جبرگرا‘تک بعدی‘بی توجه به رو بنا و عوا مل فرهنگی وتوجه صرف به زیربنا و اقتصاد و...به نمایش گذاشته اند.
از نظر نگارنده بسیاری از شبهه هایی که به مارکسیسم نسبت داده می شود دراثار مارکس وجود ندارد واز اخلاف مارکس ومارکسیستهای بعد از او نشئت گرفته است.البته لازم به ذکر است که با گذشت زمان وتغییر شرایط لزوم بازنگری در اثار و نظریات مارکس وجود دارد ومارکسیستهایی بوده اند که در این زمینه کارهای ارزشمندی ارائه داده اند .ولی در این گفتار سعی داریم براهمیت وبرتری روش مارکس نسبت به دیگر جامعه شناسان ومارکسیستها تاکید کنیم ونشان دهیم که بررسی درست وعمیق اثار مارکس نه تنها ابهامات و تناقضهایی که به مارکسیسم نسبت داده میشود از بین میبرد بلکه میتواند روشی سودمند دراختیار جامعه شناسان قرار دهد.چنانچه امروزه رجوعی دوباره از سوی جامعه شناسان جدید نسبت به نظریات وشیوه ی مارکس دیده می شود. مارکس با تاکید بر زیر بنا و رو بنا ‘عین وذهن ‘جامعه و فرد دیدگاهی ترکیبی ارائه داده است و توانسته است بین جنبه های به ظاهر متضاد ارتباط برقرار نماید.معمولا جامعه شناسان با تاکید بریک جنبه ی خاص مانند فرهنگ‘جامعه‘فرد‘عین‘ذهن و... نظریاتی تک بعدی ارائه کرده اند .جالب توجه است که برخی از مارکسیستها نیز با تاکید یک جانبه بر اقتصاد‘ساختار‘جامعه وزیربنا در این راه گام نهاده اند.منتقدان مارکس نیز راه اشتباه پیموده وبا تاکید بر یکی از جنبه های کار ماکس در صدد نقد ان برامده اند.در صورتیکه دیدگاه مارکس یک دیدگاه کاملا ترکیبی است که همه ی اجزای انرا باید درارتباط با هم در نظر بگیریم . درانجا سعی میکنیم به برخی از این انتقادات/ اشاره ای بکنیم :
1_برخی از منتقدان مارکس را به خاطر توجه صرف به زیربنای اقتصادی مورد انتقاد قرار داده اند و معتقدند که نظریه ی مارکس کاملا تک بعدی است وفقط به اقتصاد وشرایط تولید توجه دارد. ولی بررسی اثار مارکس نشان میدهد که مارکس نه تنها به زیربنا بلکه به روبنا نیز توجه دارد.مارکس معتقد است که روبنا پس از شکل گرفتن میتواند در زیر بنا تاثیر بگذارد.مثلا دولت به عنوان رو بنا میتواند پس از شکل گرفتن در شرایط تولید تاثیر بگذارد .همچنین مارکس بر تاثیر ایدئولوژی طبقات حاکم بر دیگر طبقات تاکید کرده است وطبقات حاکم همواره به وسیله ی تبلیغ ایدئولوژی مورد نظر خود درصدد حفظ موقعیت خود بر می ایند. واین ایدئولوژی حتی در پرولتاریا نیز تاثیر می گذارد وباعث میشود که انها گاها در خلاف جهت منافع خود گام بردارند .چنانچه لنین نیز از تاثیر اخلاق بورژازی بر پرولتاریا سخن گفته است.
2-برخی مارکس را یک جبرگرا میدانند که برلزوم حرکت مکانیکی جامه به سوی سوسیالیسم تاکید دارد.البته نظریات دیگر مارکسیستها که معمولا دیدگاهی مکانیکی از مارکسیسم به نمایش گذاشته اند در تقویت این تصور غلط بسیار موثر بوده است. گر چه مارکس گذار جوامع از مراحل مختلف را بررسی کرده است ولی هرگز نگفته است که جوامع لزوما باید این مراحل را طی کنند. مارکس این الگو را در جوامع اروپایی تشخیص داده بود و معتقد بود که جوامع غربی این مراحل را_ جوامع اولیه‘فئودالی‘سرمایه داری_ طی کرده اند و میتوانند به مرحله ی سوسیالیزم برسند. یعنی در این جوامع شرایط عینی رسیدن به سوسیالیزم وجود دارد واین بستگی به طبقه ی کارگر دارد که بتواند ازاین شرایط استفاده کند. به همین دلیل مارکس همواره بر لزوم انسجام طبقه ی کارگر تاکید کرده است . همچنین مارکس در نامه ها و نوشته های کوتاه به ایستا بودن جوامع اسیایی تاکید کرده است .
3-برخی از جامعه شناسان مارکس رابه ساختار گرایی متهم کرده اند و معتقدند که مارکس به سطوح وساختارهای کلان مانند جامعه‘دولت‘طبقات و... توجه دارد وبه سطوح خرد وکنشگران اجتماعی توجه ندارد.ولی بر خلاف نظر این افراد توجه به اثار مارکس نشان میدهد که مارکس هم به ساختارهای کلان وهم به سطوح خرد و کنشگران اجتماعی توجه دارد. مارکس بر خلاف ساختارگران فرد را عضوی از جامعه می داند که در شرایط عینی دست به عمل می زند .به بیان دیگر مارکس هم بر تاثیر ساختار بر فرد و هم بر اراده و تاثیر فرد توجه دارد.
معمولا جامعه شناسان نتوانسته اند بین فرد وساختار رابطه ی صحیحی برقرار کنند واین باعث ایجاد دو رویکرد کلی در جامعه شناسان شده است:1- برخی از جامعه شناسان فقط بر فرد توجه دارند وفرد را کاملا ازاد در نظر می گیرند . این جامعه شناسان که معمولا تحت عنوان جامعه شناسان کنش متقابل شناخته می شوند تاثیر ساختار بر فرد را ندیده می گیرند و تنها عامل ایجاد جامعه را کنشهای فرد می دانند.2 - برخی دیگر از جامعه شناسان کاملا در خلاف جهت کروه قبل حرکت کرده اند .این گروه فقط بر ساختار توجه دارند وبه فرد وکنشهایش توجه ندارند و دیدگاهی محافظه کارانه ارائه میدهند که به اراده وعمل فرد بها نمیدهد .
ولی مارکس بر خلاف این دو دیدگاه به هر دو جنبه توجه دارد ومعتقد است که گر چه فرد تحت تاثیر جامعه است ولی خود نیز دارای اراده می باشد. از نظر مارکس: (( انسانها هستند که جامعه شان را می سازند ولی نه به ان شیوه ای که خود می خواهند ونه تحت شرایطی که خود برگزیدهاند)).مارکس ازیک سو به تاثیر ساختار سرمایه داری بر پرولتاریا تاکید کرده است ولی از سوی دیگر معتقد است که پرولتاریا می تواند این ساختار را تغییر دهد و جامعه ی دلخواه خود را ایجاد کند.در واقع گر چه افراد در جامعه زندگی می کنند و شخصیت و جایگاه انها در جامعه شکل میگیرد ولی این خود افرادند که جامعه را می سازند و بین فرد و ساختار جامعه رابطه ای دو طرفه بر قرار است .از یک سو ساختار بر فرد تاثیر میگذارد و از سوی دیگر فرد بر ساختار تاثیر می گذارد.
در جامعه شناسی نیز از دهه ی هفتاد به بعد جامعه شناسان به رویکردی تلفیقی روی اورده اند وسعی دارند سطوح خرد و کلان را به هم پیوند دهند در حالی که مارکس در یک قرن پیش چنین رویکردی اتخاذ کرده بود. در واقع لزوم باز نگری اثار مارکس دوباره احساس شده است.به عنوان مثال ریتزر که یک جامعه شناس غیر مارکسیست است می گوید ((نظریه ی مارکس بهترین سرمشق برای نظریه یه های تلفیقی است)).
گر چه امروزه بسیاری از نظریه پردازان و جامعه شناسان بر لزوم پیوند سطوح خرد وکلان تاکید می کنند ولی هیچ کدام نتوانسته اند یک نظریه ی راهگشا ارائه دهند و گرچه در برخی موارد انتقادهایی نیز به نظام سرماداری موجود وارد ساخته اند ولی همچنان به تایید ان پرداخته اند. ونظام موجود را تنها نظام نجات بخش می دانند که با تغییراتی جزیی واصلاح کرایانه دران می توان به حل مشکلات جوامع پرداخت. تفاوت این نظریه پردازان با مارکس در این است که مارکس در عین ایجاد نظریه ای تلفیقی به طرح دیدگاهی انتقادی پرداخته است و معتقد است که انسانها خود باید به رهایی شان بیاندیشند. مارکس به جای نگریستن از موضع بالا به مردم و طرح نظریات اصلاح طلبانه ‘ دگرگونی جامعه و نجات انسانها رابر عهده ی خود انها می گذارد وتا خودشان دست به عمل نزنند هیچ کس جهانی بهتر به انها ارزانی نخواهد کرد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

من هستم!

من هستم؟ در این یک سال اخیر بارها این را از خود پرسیده م. اینجا همه چیز را گم را کرده ام، حتی خودم را. اینجا سخن گفتن سخت است. چه می توانی بگویی جز سلام، خداحافظ! چه می توانی بگویی جز اینکه حالت خوب است؟ و بشنوی که تو چطوری و به دروغ لبخند بزنی و بگویی خوبم و باز با دروغی بزرگتر بگویی شکر!
اینجا مفهوم جبر را تک تک سلولهایت حس می کنند. مجبوری خودت را، بودنت را به فراموشی بسپاری تا بتوانی درد زیستن را تاب بیاوری. آری این است مفهوم چبر به معنای واقعی کلمه!
تصمیم گرفته ام بنویسم، چه بنویسم؟ نمی دانم! فقط می خواهم بنویسم و بگویم من هستم، زنده ام ونفس می کشم، گرچه به سختی. من می نویسم پس هستم!
پرسه میزنم، درون خودم پرسه میزنم، از این گوشه به آن گوشه و دنبال خودم می گردم. و هر چه را بیابم می نویسم.
می خواهم دوباره شروع کنم. جنگیدن را! زیستن را با آرمانهایم!
رفقا! من زنده ام. در گوشه ای از این کره ی خاکی، در یک خانه ی گلی با سقف چوبی! وهنوز به آرمان ام معتقدم.