۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

فاصله ی درست و خطا، دوستی و دشمنی، لذت ودرد، بودن ونبودن یک لحظه است. فقط یک لحظه!
.
.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

سنگ باش!
................ سنگ سخت است و نفوذ ناپذیر

تحمل کن!
................ آنقدر آنقدر آنقدر
..................................... تا سنگ شوی

مراقب باش!
............... که سختی زیاد شکنندگی به همراه دارد و فرو ریختن را
.................................................................................. در لحظه
چاره ای نیست!
................. جز
..................... سختیدن به سان سنگ ودرهراس ماندن از شکستن
................................................................................از فرو ریختن
...............
..............

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

تقابل انسان جاودانه و انسان متناهی


(آنجه در زیر می خوانید کاملا زاییده ی ذهن نویسنده است با اصطلاحاتی که ازکتابها آموخته و فقط ابزار اندیشیدنش است. نمونه این نظریه را در جای دیگر نخواهید یافت یا حداقل اینکه خودم ندیده ام.)

دیالکتیک انسان،حیوان،جاودانگی،تناهی،زندگی،مرگ!

به این کلمات بیاندیشیم و رابطه و تفاوت و شباهت را کشف کنیم. چرا انسان؟ چرا حیوان؟ چرا؟......

بشر همواره به تفاوت خود با حیوان اندیشیده و برای اثبات آن چه فلسفه ها و سفسطه ها که به هم نبافته است.
انسان خود را سوژه ای می داند که دنیا را به عنوان ابژه تحت سیطره ی تفکر خود به عنوان ابژه دارد. و خود را نیز تحت عنوان ابژه درک می کند. در واقع درست است که انسان خود را سوژه می داند ولی برای درک خود مجبور است از خود خارج شود و خود را به صورت ابژه درک و بررسی کند.
جالب این است که انسان خود را نه به عنوان موجودی متناهی بلکه به عنوان سوژه ای نامتناهی در می یابد.و حتی لحظه ای که از تناهیت خویش سخن می گوید به جاودانگی اش نظر دارد.
اگر مفهوم خدا را به عنوان سوژه ی مطلق و جاودانه در نظر بگیریم می توانیم به راحتی رابطه دیالکتیکی بین انسان، ماده و الوهیت را درک کنیم. انسان که نمی توانست تناهی خویشتن مادی را در دنیای ماتریال بپذیرد انسان مادی را نابود و به آسمان برد و برای او روحی ساخت که می تواند از تن متناهی جدا شده و به سوی سوژه ی مطلق(خدا) و نا متناهی برود. او حتی حاضر است برای رسیدن به این جاودانگی سراسر زندگی اش را در در درد ورنج به تباهی بکشد. در واقع او زندگی متناهی اش را قربانی میل به جاودانگی اش می کند.
سوژه ی مطلق چیزی جز تصور میل به جاودانگی انسان نیست که آن را به عالم نا متناهی فرستاده و خود همواره در تلاش برای رسیدن به آن است. به همین دلیل در تفکر مذهبی خودکشی – نابودی تناهیت انسان و رسیدن به جاودانگی- ممنوع شده است زیرا بعید نبود همه مومنان هر چه سریعتر پایان تناهیت را اعلام دارند! انسانی مومن تر خواهد شد که میل به جاودانگی اش شدیتر است.
بنابراین انسان دارای میلی به نام میل به جاودانگی است که به وسیله ی آن تفاوت خود به عنوان سوژه با حیوانیت را عمق می بخشد. حیوان، حیوان است چون روزی می میرد و انسان انسان است چون روزی نمی میرد!
حال تکلیف انسان ماتریالیست و مادی اندیشی که به الوهیت اعتقادی ندارد چیست؟ میل به به جاودانگی برای او چگونه است؟
اگر اندکی در زندکی انسان ماتریالیست نگریسته شود آشکار می گردد که در زندگی او رابطه ی دیالکتیکی بین سوژه، ماده و جاودانگی برقرار است. فرد در دنیای مادی به طرق گوناگون میل به جاودانگی اش را پاسخ می گوید. با این تفاوت که دیگر سوژه ی مطلق از آسمان به زمین آمده است ودر امور واقع مختلف نمود یافته است. دیگر جاودانگی از نامکانی خارج و در دنیای ماتریال مکان گزیده است. دیگر انسان برای جاودانه شدن به آسمان نمی رود بلکه در زمین می ماند و همین جا جاودانه می شود.
گورستانها نماد جاودانگی بر روی زمین اند! آری انسان همواره با تصور اینکه بعد از مرگش مکانی وجود دارد که نامش روی آن نوشته شده کاری جز پاسخ به میل جاودانگی اش انجام نمی دهد. فرد در واقع با تصور جای گرفتنش در اذهان سوژه های دیگر به جاودانگی می رسد. در واقع سوژه مطلق به تعداد زیادی سوزه تبدیل شده که با هم یدک کش سوژه ی مطلق اند. از آنجا که سوژه ی مطلق میل به ناتناهی دارد با گرفتن یک حد ساده مشخص می شود هر چه تعداد سوژه های حامل بیشتر باشد بهتر و اطمینان از جاودانگی بیشتر است. به همین دلیل اکثر انسانها تمایل شدید به مشهور شدن دارند.
انسان کتاب می نویسد، اثر هنری می آفریند، خلق می کند تا سوژهای جاودان بماند. به همین دلیل در دنیای امروز آفرینش اثر به اوج خود رسیده و از زیادی آثار در حال انفجار است. او درواقع سوژه ای است که با خلق اثر خودش را باز آفرینش می کند واین باز تولید تا ابد ادامه خواهد داشت و این یعنی جاودانگی. به قول سهراب: مرگ پایان کبوتر نیست.
میل به داشتن فرزند و ادامه نسل به خصوص در مردان به دلیل پدرتباری از دیگر نمودهای میل به جاودانگی است. جلال آل احمد چه زیبا می گوید: هر انسانی سنگی است بر گور پدرش.
حال آیا می توان انسانی یافت که خود را نه سوژه ای مطلق بلکه تناهیت خود را بپذیرد ؟
انسان مادی اندیش میانمایه! انسانی که دنیای پس از مرگ را باور ندارد و تمایل به مشهور شدن، خلق اثر، انقلابی بودن و... را ندارد. انسانی که مجوعه ای است از دیالکتیک بین سوژه، زندگی وتناهیت. سوژه ای که خود را به عنوان سوژه درک می کند سوژه از آن جهت که خود را درک می کند و ابژه از آن جهت که درک می شود. او موجودی سوبژکیو-ابژکتیو است.
او انسان-حیوان است! انسانی که تناهیت خود را پذیرفته و از جاودانگی گذشته وبه مرگ رسیده و از مرگ به زندگی! او تنها انسانی است که انسانی می زید و می میرد چون انسان است. او انسانی است که قهرمان بسیاری از داستانها و فیلمهای عصر ما است.به عنوان نمونه شخصیت مورسو در کتاب بیگانه ی آلبر کامو انسانی است که از جاودانگی گذشته و در پایان به زندگی می رسد. کامو در این کتاب انسانی را توصیف می کند که کاملا با نویسنده اش متفاوت است.مورسوی متناهی و کاموی جاودان!
چه زیباست انسانی که می میرد.انسانی که حیوانیت خود را درک کرده است و همان بهتر که به او نه نام انسان که نام انسان-حیوان بدهیم. انسان از آن جهت که هست و بودنش را درمی یابد و حیوان از آن جهت که می پذیرد سوژه هم روزی می میرد.
در واقع این انسان آن انسانی نیست که دکارت معرفی می کند: ((می اندیشم پس هستم)). انسان-حیوان چنین می گوید:(( هستم پس می اندیشم)). شبیه به انسانی است که مارکس از آن به نوعی دیگر سخن می گوید. او انسانی است که مرگش را می پذیرد و سراسر وجودش سرشار از زندگی است. او انسانی است که عصیان خواهد کرد بر علیه آنچه زندگی کوتاهش را با درد همراه خواهد کرد.او انسانی است که نه به جاودانگی بلکه به زندگی می اندیشد.او می زید با تمام وجود و می میرد با تمام وجود! او اعلام مرگ جاودانگی هاست!

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

مطلب زیر را در جواب به نظر رفیق دوست داشنیمان ابوذر که درباره مطلب قبلیم گفته نوشته ام. البته ازاین که ابوذر عزیز به مطلب نوشته شده اهمیت داده ونظر خود را اعلام داشته بسیار خوشحالم. فقط سعی دارم اگر سو تفاهمی است برطرف شود.

نظر ابوذر:
سلام رفیق
دوستی های سطحی!:
به قول محمود تمام روابط آدمها و تمام دوستی ها قرار دادی هستن ( خوب باشن ! اما لذت بخش هستن )

دشمنی های بی دلیل!:
دشمنی بی دلیل نیست ، همون تضادی هست که در عمل بالا میگیره

تخریب های خاله زنکی!:
تخریبی وجود نداره چون اگه درست درک بشه سازنده هست ، ادم همیشه در معرض آزمون هست .
روراست نبودن حتی با خود!

به لجن کشیدن آرمانها!:
آرمان اگه آرمان باشه بدون تعصب هیچ وقت به لجن کشیده نمیشه متعالی تر میشه پخته تر میشه

مملکت بیمار! روابط بیمار!:
بیماری مملکت از مردم اون هست چیز ذاتی نیست

عشق های بیمار:
عشق به خودی خود بیماره عشق سالم نداریم ، به دنبال فراتر از عشق باش

همیشه به دنبان شدن باش نه بودن
این یعنی دیالکتیک
تو بهتر می فهمی


جواب من:

اول: این درست است که رابطه یک مقوله ی قراردادی است و دو طرف تا زمانی با هم می مانند که از وجود هم لذت برند. ولی گاه رابطه از این شکل خارج شده و صورت دیگری میابد که دیگر درست نیست و پایان بهترین چاره است. ولی به شرط اینکه فقط یک پایان باشد نه اینکه وسیله ای برای سرپوش گذاشتن بر ضعفها و فرار از واقعیت باشد آن هم برای کسانی که ادعایشان گوش فلک را کر می کند. به قول نیچه: اگر خواستی عمق دریاچه کم عمقت معلوم نشود آب را گل آلود کن! و ما این سخن نیچه را چه خوب آموخته ایم!

دوم: درست! هیچ تضاد و دشمنی بی دلیل نیست اما گاه دلیل دشمنی آن چیزی نیست که وانمود می شود و دلیل جای دیگری است و پنهان می شود وسعی می شود صورت مسئله پاک گردد. این است قسمت دردناک قضیه!

سوم: تخریب با انتقاد فرق داره و همیشه وجود داشته است.انتقاد سازنده است نه تخریب!

چهارم: منظور از به لجن کشیدن آرمان این است که گاه ما آرمانی را با خود به یدک میکشیم و برای متفاوت بودن و بالا بردن خود آن را بر سر همه می کوبیم بدون اینکه به هزینه آن اندیشیده باشیم و وقت عمل که فرا می رسد و توان اجرای آن را نداریم شروع میکنیم به زیر سوال بردن آرمانها بدون اینکه بیاندیشیم به اینکه آرمان داشتن مسئولیت می آورد و به لجن کشیدن آرمان برای تبرئه خود اصلا راه درستی نیست . چاره این است: بگو من ناتوانم!

پنجم: من هم دقیقا منظورم همین است ولی معمولا اقلیت کاری برای اصلاح در سطح بزرگ نمی تواند انجام دهد. مگر اینکه اقلیت بودنمان را قبول نداشته باشیم. بپذیر که ما حتی اقلیت هم نیستیم!

ششم: منظور از عشق بیمار این است که ما به دلیل محدودیت روابط، عاشق فرد نمی شویم بلکه عاشق موجودی به نام زن یا مرد می شویم نه عاشق شخصی با مشخصات خاص!

هفتم: شدن به معنای تغییر در جهت جلو است نه تغییر در جهت برگشت. این ارتجاع است نه شدن!

درپایان یادآوری می کنم که مطلب قبلی من به هیچ فرد خاصی اشاره ندارد و بر اساس دیده های من در شرایط مختلف در یک ساله ی اخیر در بین دوستان می با شد.



۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

دوستی های سطحی!
دشمنی های بی دلیل!
تخریب های خاله زنکی!
روراست نبودن حتی با خود!
به لجن کشیدن آرمانها!
مملکت بیمار! روابط بیمار! عشق های بیمار! ........


به این می اندیشم که چه میتوان کرد

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

زندگی همش شده تراژدی، تراژدی تراژدی... لعنت به تو زندگی که ذاتت تراژدیه.

ای پوچی که لبریز از توام وهمه جا هستی، در دوستی ها،در عشق،در نفرت ها، در بودن ها، در رفتن ها و حالا دیگر کم کم آرمانها را هم لبریز از خودت میکنی تو دیگر همه ی زندگی ام شده ای، تو تنها مونس تنهاییم هستی.

و اما تو ای مرگ، آری با تو سخن میگویم که همیشه از من گریزانی و همچنان ناشناخته و عظیم، مرا دریاب که دیگر سیرم از همه چی، مرا لبریز کن از خودت که دیگر توان این همه پوچی را ندارم. ای مرگ با من به جنگ این پوچی بیا که توان تنها جنگیدن را ندارم.دیگر خودم را در کام پوچی رها کرده ام، مرا با خود ببر به هر آنجا که میخواهی،در کام نیستی،نیستی جاودانه!نیستی ابدی! تنهایم مگذار،بمان!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

تاثیر خانواده بر روابط اجتماعی

(این مقاله بر اساس تجربیات خودم در طول زندگیم نوشته شده و به هیچ فرد یا خانواده ی خاصی اشاره ندارد. آنچه در زیر می خوانید بر اساس تحقییق پیمایشی خاصی به نگارش در نیامده گرچه بسیار شبیه به یک تحقیقات میدانی است که طولش به اندازه ی عمر یک انسان است! باشد که در آینده این مطلب با تحقیقاتی مستندتر و علمی تر تکمیل و دارای بنیانی محکمتر گردد.)

گر چه انسان از بدو کودکی در خانواده حضور دارد و در خانواده رشد می کند و بزرگ می شود ولی به مرور زمان همینکه به سنی می رسد که می تواند با افراد جدیدی رابطه برقرار کند سعی می کند دایره ی روابطش را از سطح خانواده فراتر برده و ارتباطهای گسترده تری را تجربه کند و زمانی که به بلوغ اجتماعی و فکری می رسد با افرادی رابطه دوستانه برقرار می کند که از لحاظ تفکر و علایق به او نزدیکترند و این روابط خارج از چهارچوب خانواده از حیث انتخابی بودن بر روابط داخل خانواده برتری دارد و جنبه ی جذاب این نوع رابطه برای فرد همین است وبر خلاف روابط درون خانواده بر فرد تحمیل نمی شود. در این روابط دوستانه افراد مجبور به تحمل کردن یکدیگر تحت هر شرایطی نیستند واین رابطه تا زمانی ادامه می یابد که طرفین به آن نیاز داشته باشند و از آن لذت برند.
شخص در خانواده مجبور به رعایت اصول و قوانین حاکم بر خانواده می باشد و چون در خارج از خانواده این محدودیت ها را ندارد خانه را برای خود قفسی می بیند که او را در آن به بند می کشند و به همین دلیل سعی در فرار از این محیط دارد. گرچه فرد دلبستگی هایی در خانواده ی پدری دارد ولی باز هم آزادی را بر این دلبستگی ها ترجیح می دهد. البته هستند کسانی که همیشه در این اسارت باقی می مانند چون هیچ گاه لذت آزادی را تجربه نکرده اند!
گاه فرد شرایط خانواده را چنان تحمیل شده می یابد که روابط خارج از خانه را تبدیل به نوعی عصیان بر علیه خانواده می کند و - بی توجه به عشق پدر و مادر به فرزند- کاملا خانه را رها می کند و اوقاتی را که در خانه ی پدری به سر می برد به طرق مختلف از جمله بد خلقی و بد رفتاری با اعضای خانواده تبدیل به نوعی مبارزه با خانواده می کند و همواره دیده می شود که فرد بد اخلاق در خانواده در محیط بیرون از خانواده و به خصوص در بین دوستان یک فرد کاملا دوست داشتنی می باشد.
در جوامع بسته و سنتی محدودیت روابط برای دختران و پسران متفاوت است. فرزند پسر راحت تر موفق به برقراری رابطه با محیط خارج از خانواده می شود و اگر از استقلال مالی برخوردار باشد(مساله مالی یکی از ابزارهای خانواده برای استثمار اعضا می باشد) راحت تر از یوغ استثمار خانواده خارج می شود. ولی فرزند دختر به دلیل محدودیتهای اجتماعی بیشتر در بند خانواده اسیر می ماند، به همین دلیل دختران ازدواج را راهی برای رهایی می دانند و راحت تر به آن تن می دهند ولی غافل از اینکه دوباره در همان دام خانواده اسیر می شوند ونه تنها شراط بهتر نمی شود بلکه در اکثر مواقع شرایط بدتر می شود چون در خانه جدید دیگر از محبت پدر و مادر هم خبری نیست!
در ساختار سرمایه داری حاکم بر جوامع امروزی پدر معمولا نقش مسلط خود را حفظ می کند و گرچه برخی از مردان سعی دارند در خانه شرایط برابری ایجاد کنند ولی به دلیل ساختار پدرسالارانه ی خانواده که ریشه در ساختار اقتصادی و مالکیت در جوامع امروزی دارد چنین چیزی به ندرت اتفاق می افتد. جالب اینجاست که در بسیاری از مواقع شرایط برابر را نیز مرد ایجاد می کند یعنی این مرد است که تصمیم می گیرد برابری را همانند چیزی که متعلق به اوست به زن هدیه دهد!
اکنون این سوال پیش می آید: چگونه است که با وجود این مسایل خانواده ها همچنان به حیات خود ادامه می دهند و فرزندانی که دیروز در یوغ اسارت خانواده بوده اند امروز تبدیل به پدرانی می شوند که فرزندان و همسر خود را به بند می کشند؟
در جوامع امروزی عوامل متعددی فرد را به سوی ازدواج می کشاند گرچه شدت و ضعف این عوامل برای مرد وزن و افراد گوناگون متفاوت است ولی در کل آنها را می توان بصورت زیر دسته بندی کرد:
1-سکس بی دغدغه: سکس عاملی است که در بسیاری از مواقع به عنوان عامل مسلطی شناخته می شود و فرد را به سوی ازدواج می کشاند. این عامل در جوامع سنتی و بسته تاثیر گذارتر است چون امکان برقراری سکس سالم (سکس آمیخته با روابط عاطفی) جز در چهارچوب خانواده برای فرد امکان پذیر نیست و یا خیلی مشکل و پردسر است.
2-ازدواج به عنوان هنجار اجتماعی: در جامعه ای که ازدواج به عنوان یک هنجار شناخته می شود فرد بدون اینکه به ازدواج با دید انتقادی بنگرد به آن تن می دهد ودر اکثر مواقع حتی تصور زندگی بدون ازدواج برایش غیر ممکن است! در چنین جامعه ای فرد ازدواج نکرده به عنوان یک انسان ناهنجار شناخته می شود و به همین دلیل تحت فشار قرار می گیرد تا بالاخره به ازدواج تن دهد.
3-آداب ورسوم ومذهب: این عامل در جوامع سنتی نمایان تر است و دید انتقادی فرد را از بین می برد و یا اینکه او را مجبور به ازدواج میکند.
4-فرار از اسارت خانواده ی پدری: گاه فرد برای فرار از شرایط خانواده ی پدری که به او تحمیل شده تصمیم به تشکیل خانواده ای بر اساس علایق خود می گیرد.
5-دست یابی مرد به قدرت: مرد معمولا از اینکه خانواده ای داشته باشند که قوانین آن را خودش تعیین کند و همسری که خودش آنرا انتخاب کرده و عشق و محبتش تماما در انحصار اوست وجز با او حق برفراری رابطه ی بالاتر از یک سطح خاص -از رابطه ی عاطفی معمولی گرفته تا سکس- با هیچ کس را ندارد احساس غرور می کند این در صورتی است که زن روابط گسترده و حتی زنای مرد را راحت تر می پذیرد یا بهتر است بگوییم مجبور است بپذیرد.
6-ادامه ی نسل: مردان بیشتر از زنان -که دارای تن زاینده اند- از مرگ هراسانند وبرای رهایی از این ترس به ادامه ی نسل اهمیت بیشتری می دهند. البته پدر تبار بودن خانواده با این عامل ارتباط تنگا تنگی دارد.
حال ببینیم ازدواج چگونه شکل روابط فرد را دگرگون می کند وفرد را دوباره به همان گودال محدودیت هایی می اندازد که زمانی از آن گریزان بود!
فرد پس از ازدواج مجبور به تغییر روابط خود با محیط اطراف می شود او مجبور است قسمتی از آن نوع روابط آزادانه را که براساس نیاز عاطفی و لذت انتخاب می کرد محدود کند. حتی اگر فرض را بر این بگیریم که شرایط برابر کاملا در خانواده اجرا شود باز هم ازدواج تاثیرات شگرفی در روابط طرفین می گذارد . زن ومرد شروع به محدود کردن یکدیگر می کنند، آنها مجبورند از دیگران فاصله بگیرند تا به دیگران نشان دهند که دیگر یک مجموعه اند آنها خود را به هم محدود می کنند تا به دیگران بفهمانند که آنها یک خانواده اند! آنها خودشان وفرزندانشان را به بند می کشند آنچانکه پدران و مادرانشان چنین کردند. دیگر ازروابط آزاد خبری نیست دیگر از فردیت خبری نیست چون در چهارچوب خانواده مثله شده است و فردیت تنها هنگامی می تواند دوباره نفس بکشد که فرد در خارج از خانواده حضور دارد گر چه این هم بسیاربعید است!
اطرافیان فرد ازدواج کرده نیز مجبورند شکل روابط خود را با او تغییر دهند و مواظب باشند که مبادا به حریم خصوصی وانحصاری خانواده ی او تعرض کنند واین باعث می شود از عمق روابط کاسته شود و تنها یک رابطه ی عمیق باقی می ماند و آن رابطه در چهارچوب خانواده است که آن هم مرور زمان گندیده شده و بوی تعفنش همه جا را فرا خواهد گرفت. البته حریم خصوصی خانواده ها با هم متفاوت است برخی از خانواده ها دارای حریم نفوذ ناپذیرترو برخی دیگر دارای حریمی بازترند. و لی مواظب باشید چون همیشه حریمی وجود دارد!
خانواده در ساختار سرمایه داری نماد انحصار است:
1-انحصار در عواطف و احساسات: زن و مرد در زمینه عاطفی تا حدود زیادی خود را به یکدیگر محدود می کنند و سعی میکنند نیازهای عاطفی خود را خودشان ارضاع کنند و تا جایی که می توانند در این زمینه هم به خود کفایی برسند تا مبادا کسی به حریم شان نزدیک شود ولی به دلیل پیچیده بودن شخصیت انسان چنین چیزی غیر ممکن است و همواره قسمتی از نیازهای عافی فرد بدون پاسخ می ماند.
2-انحصار در روابط(قبلا توضیح داده شد)
3-انحصار در سکس: زن و مرد در زمینه ی سکس نیز یکدیگر را محدود می کنند و معمولا مهمترین رکن خانواده همین محدودیت در سکس است. به همین دلیل خارج شدن فرد در زمینه سکس از چهارچوب خانواده با شدیدترین واکنشها همراه است چنانچه در بسیاری از موارد مجازات فرد مرگ است. چنانچه در گذشته و حتی در برخی از جوامع امروز بزرگترین جرم، خیانت زن به مرد در زمینه ی سکس است و با شدیدترین مجازات - سنگسار- همراه است.
اکنون که به اینجا رسیدیم این سوال پیش می آید: پس راه حل مشکل خانواده و تاثیرات منفی آن چیست؟
پاسخ: با از دکرگون شدن ساختار اقتصادی و از بین رفتن مالکیت و به تبع آن با دگرگونی ساختار اجتماعی، سیاسی، اخلاقی و هنجارهای جامعه مرد نقش مسلط خود را از دست می دهد و زن که تا کنون مانند ابزاری در دست مرد بود- با از بین رفتن ساختار مالکیت به طور گسترده- از مالکیت مرد خارج می شود. با نابودی نقش مسلط مرد، ایفای نقش مقتدرانه از سوی مرد غیر ممکن می شود و به همین دلیل خانواده که بوسیله ی اقتدار وجود می یابد موضوعیت وجودی خود را از دست می دهد. فرد دیگر بدون نیاز به خانواده با هر کس که نیاز داشته باشد رابطه ای از آن نوع که دوست دارد برقرار می کند. و افراد تا زمانی که بتوانند قسمتی ازعواطف، روابط ، مسایل جنسی و نیازهای اجتماعی هم را پوشش دهند به رابطه ی خود ادامه می دهند بدون اینکه این روابط فردیت فرد را در چهاچوب خانواده نابود کند. چون دیگر خانواده ای تشکیل نمی شود دو طرف رابطه یکدیگر را به ارتباط با هم محدود نمی کنند; در زمینه سکس نیز دو طرف خود را به هم محدود نمی کنند و مانند نیاز به رابطه ی عاطفی با افراد مختلف، سکس نیز که دیگر نمی توان آن را از عاطفه و روابط عاطفی جدا کرد خصلتی چند بعدی می یابد. در این ساختار عاطفه، عشق، سکس و روابط کاملا باهم عجین شده اند ومرزی به آن نمی توان یافت. دیگر روابط و احساسات فرد در چهارچوب خانواده به گند کشیده نمی شود و فرد همواره آزاد و رها است و هر جا ودر هر زمان که احساس کند نیاز به برقراری رابطه ای جدید به هر شکلی دارد –بدون اینکه به او انگ بدکاره،زناکار ویا به قول روشنفکران: خیانت به خانواده و یا خیانت به رابطه ی دو طرفه! بزنند- با افرا جدیدی رابطه برقرار کند.

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

مرده شدن یا مردن؟


((در دنیای ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید،خود را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود.))
آلبر کامو
مرگ! حقیقتی که هر روزه با عریانی وحشتناکی خود را به ما می نمایاند و تکرار می کند، ولی همچنان منحصر به فرد است و یگانه، مخوف است و عظیم! آنگونه عظمتی که انسان به عنوان ابژه ی مردن از سایه سوژه در هراس است و مرگ در پی اش می آید و او می گریزد. انسان همواره در تقلا برای گریز از مرگ است و زندگی چیزی نیست جز تلاشی بیهوده برای دور کردن مرگ از خود!
انسان برای فرار از مرگ به زیستن پناه می آورد. او خود را آنچنان در زندگی غرق میکند تا مجالی برای اندیشیدن به مرگ نداشته باشد. کوچکترین اعمال ما در روند زندگی نمودی از فراراز مرگ است. به عنوان نمونه جنس مذکر در اوج درمانگی اش از مرگ به زن پناه میبرد، به آن تنی که به عبث بوی نا میرایی می دهد!
اینک جای سوژه و ابژه را عوض کنیم. انسان سوژه و مرگ ابژه! چه خواهیم داشت؟ پاسخ پرواضح است: ابرانسان! انسانهای بزرگ در جست وجوی مرگ اند نه در جست وجوی زندگی! زندگی حقیقت انسانهای حقیر است و مرگ حقیقت انسانهای عظیم. اینجاست که به مفهوم باعظمت خودکشی دست میابیم، شیوه ی انسان وحشتناکی که مرگ ازعظمتش در گریز است ولی او از زندگی می گریزد ودر تعقیب مرگ است و هر گاه به آن برسد مرگ در برابر عظمتش زانو خواهد زد و خود را به تمامی به او خواهد سپرد.
چرا انسان در سوگ عزیزانش می گرید؟ انسان در سوگ عزیزانش ناخودآگاه بر هراس خویش از میرایی اش می گرید. او با گریستن بار دیگر خود را از این حقیقت عظیم می گریزاند و خود را از اندیشیدن درباره ی این مفهوم سترگ محروم می کند. باز هم گریز!بازهم فرار!باز هم زندگی!
اگر انسان در سوگ عزیزش نگرید خواهد مرد، چرا که او بی همتایی لذت مردن را درمیابد و بیهودگی زندگی را با تمام وجودش حس میکند.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

دیگر بار خرده بورژوازی می رقصد!می جنگد!می گرید!

آیا تاریخ تکرار می شود؟ چرا وقایع اخیر ما را به یاد دوره هایی در تاریخ کشورهای دیگر می اندازد؟
تاریخ تکرار نمی شود ولی تحلیل طبقاتی شرایط نشان می دهد که طبقات هنوز هم علایق خود را آنچنان که مارکس بیان می کند نشان می دهند. بررسی عکس العمل طبقات در حوادث پس از انتخابات بیانگر این است که تضاد طبقاتی هنوز هم موضوعیت خود را- آنچنان که برخی از تفکرات از جمله پست مدرن ها بیان می کنند و پایان فراروایت تفکر انقلابی کارگری را اعلام می دارند- از دست نداده است.
در این مقاله سعی دارم تا جایی که می توانم نقش طبقات مخصوصا نقش خرده بورژوازی را در وقایع اخیر بررسی کنم.
بر اساس نظریه طبقاتی مارکس جامعه سرمایه داری از سه طبقه کلی بورژوازی،خرده بورژوازی وپرولتاریا تشکیل شده است. بورژوازی در دوران فئودالیسم طبقه انقلابی می باشد ودر خیلی از نقاط جهان با مبارزات خود بساط فئودالیسم را برمی چیند و طبقه کارگر در جهان سرمایه داری که بورژوازی قدرت، ثروت و ابزار تولید را در اختیار دارد طبقه انقلابی جامعه را تشکیل می دهد (البته در کشورهای جهان سوم مانند ایران که شرایط پیچیده ای بر آن حاکم است قسمتهایی از بورژوازی می تواند انقلابی شود).
واما خرده بورژوازی! طبقه ای با علایق و منافع در هم و برهم! طبقه ای معلق که هیچ گاه نتوانسته جبهه منسجم خود را تشکیل دهد و در جریانات اجتماعی و سیاسی مجبور است به یکی از دو طبقه ی بورژوازی یا پرولتاریا بچسپد. طبقه ای که همیشه با دهان باز وچشمان سرشار از حسرت به بورژازی می نگرد وآمال خود را در بورژوا شدن می بیند!
در جریان وقایع اخیر باز هم خرده بورژوازی نتوانست ایده ی خاص خود را ارائه دهد و دیگربار بورژوازی توانست خرده بورژازی را به سود خود بسیج کند. اصلاح طلبان به عنوان بورژوازی مدرن تر ایران توانستند طبقه ی متوسط شهری ایران را برای تحقق منافع خود به خیابان بیاورند و او را قانع کنند که منافع بورژازی و خرده بورژازی یکی است!(گرچه در برخی موارد تا حدودی می تواند این چنین باشد ولی نه در حد تصور و اوهام خرده بورژازی!)
البته پرولتاریا نیز نسبت به این حوادث عکس العمل نشان داد ولی به شیوه ی خاص خود. پرولتاریا را در این جریان می توان در دو گروه تقسیم بندی کرد. 1- پرولتاریای روستایی: من ترجیح می دهم اکثریت روستائیان ایران رادر دو گروه قرار دهم: اول پرولتاریایی که به دلیل کمبود آگاهی و کامل نشدن پروسه ی از خود بیگانگی دارای علایق خرده بورژوازی است و ثانیا خود خرده بورژازی روستایی . این قسمت از پرولتاریا مانند خرده بورژازی روستایی به همان دلیل کمبود آگاهی طبقاتی به سود بورژازی سنتی حاکم موضع گیری کرد. 2-پرولتاریای صنعتی: دو جریان بورژازی رقیب در انتخابات نتوانست این قسمت از پرولتاریا را به نفع خود بسیج کند گرچه ممکن است پرولتاریای صنعتی به دلیل ترس در انتخابات شرکت کرده باشد ولی کلیت این قسمت از پرولتاریا به شیوه خرده بورژازی درگیر ماجرا نشد. گرچه ممکن است پرولتاریا به دلیل روحیه ی آزادیخواهانه ی خود که هیچ نوع ظلمی را نمی پذیرد از مردم درگیر شده در این جریان حمایت کند و این اصلا به معنای حمایت از بورژازی نیست.
باز گردیم به خرده بورژازی! در انتخابات امسال از زمان شکل گیری جنبش سبز خرده بورژازی با هیجان بسیار به بورژازی پیوست وبعد از انتخابات نیز به حمایت خود ادامه داد. ولی بورژازی تا جایی که منافع اش ایجاب می کرد خرده بورژازی را به دنبال خود کشید و زمانی که احساس کرد دیگر نمی تواند از آن به عنوان اهرم قدرت خود استفاده کند آن را به حال خود رها کرد و خرده بورژوازی که به رهبران بورژوازی خود چشم دوخته بود حیران وسرخورده به خانه بازگشت. اکنون نیز خرده بورژازی همچنان با حسرت به بورژازی می نگرد ولی با حس دوگانه ی آمیخته با نفرت!
چنین بود قصه تلخ خرده بورژوازی! خرده بورژازی رقصید، خرده بورژوازی جنگید وجان داد اما برای چه؟ و اکنون این خرده بورژازی است که با تمام وجود می گرید.

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

وقایع اخیر,موضع چپ و فرصت طلبی

در روزهای قبل از برگزاری انتخابات اکثرفعالین چپ در داخل و خارج از کشور بنا بر رسم همیشگی, انتخابات این دوره را تحریم کردند که با توجه به موضع چپ می تواند موضعی منطقی و قابل دفاع در نظر گرفته شود ولی بعد از برگزاری انتخابات موضع گیریهایی از طرف اپوزوسیون چپ در خارج و دوستان چپ در داخل از کشور مشاهده شد که به نظر من درست نبوده و قابل نقد می باشد.
پس از وقایع روزهای بعد از انتحابات کانالهای ماهواره ای چپ خارج کشور خوشحالی خود را از این وقایع اعلام نمودند ودر ضمن شروع به تخریب رهبری اصلاح طلب جریان کرده و بدون درک درست از شرایط داخل با طرح شعارهای مرگ بر حکومت اسلامی ,حقوق کارگران و...سعی نمودند این حرکت را در جهت مورد علاقه خودشان هدایت کنند. کم کم در داخل از کشور نیز دوستان چنین موضعی را اتخاذ نمودند وبا عدم بررسی صحیح شراط عینی کنونی جامعه ایران و با افشاگری حریانات پشت پرده سعی در مصادره این حرکت خیابانی در جهت اهداف چپ نموده و باعث شدند جریان چپ ایران مانند جریانات سلطنت طلبی به فرصت طلبی متهم شود.
این موضع گیریها در خالی صورت گرفت که مردم با شعار الله اکبر به خیابانها آمده بودند و با شعارهای خود از رهبران اصلاح طلب خود حمایت می کردند.البته ذکر این نکته از طرف دوستان که ممکن است این جریان به سازشکاری در بالا و کسب امتیازهایی از سران نظام منتهی شود کاملا منطقی می باشد(گرچه تا کنون چنین نبوده) ولی باید در نظر داشت که توده ی به خیابانها آمده کاملا از این قضیه آگاه بوده و سعی دارد از حاکمیت کشور امتیاز کسب کند وحتی حاظر است برای حداقل های خود کشته شود.
به نظر من جریان چپ باید بدون اینکه در پشت رهبران چنین حرکتهایی قرار بگیرد باید از اینگونه جریانات مردمی دفاع کند چنانچه در سالهای گذشته به درستی از جریانات دانشجویی, زنان, کارگری و.. دفاع کرده ست .آیا دفاع ازمرمی که به خاطر هدف خود به خیابانها آمده اند غیر سوسیالیستی است؟ آیا دفاع از مردمی که به حاطر اهداف حود کشته می شوند غیر سوسیالیستی است؟
اگر شرایط عینی و زیر بنایی جامعه در حال حاظر خود را اینگونه در روبنای مدنی جامعه نشان می دهد لاجرم باید به آن گردن نهاد وجریان چپ در عین حال که تریبون خود را داشته و از مواضع خود دفاع می کند از اینکه ساده انگارانه مانند فرصت طلبان کفتار صفت کمین بگیرد و سعی کند جریانات دیگر را به سود خود مصادره کند و وجهه جریان چپ را مخدوش کند بپرهیزد.